یه شب توی اوج صداقت زیر همه حرفات زدی
(این سرانجام پر درد یک آشنایی بود)
اﯾﻦ دو ﭼﺸﻢ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻣﮫﻤﺎن ﺗﻮﺳﺖ
ﮔﺮﭼﻪ ﻟﺒﺮﯾﺰ از ﻏﻤﯽ درﻣﺎﻧﺪه ای
اﯾﻦ ﻧﮕﺎھﻢ در ﭘﯽ در ﻣﺎن ﺗﻮﺳﺖ
در ﻣﯿﺎن ظﻠﻤﺖ ﺷﺒﮫﺎی ﻏﻢ
ﭼﻠﭽﺮاغ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﭼﺸﻤﺎن ﺗﻮﺳﺖ
در ﮐﻨﺎرم ﻟﺤﻈه ای آﺳﻮده ﺑﺎش
ھﻤﺪم دﺳﺘﺎن ﻣﻦ داﺳﺘﺎن ﺗﻮﺳﺖ
ﺳﺨﻦ ﺧﻮاھﻢ ﮔﻔﺖ ﺗﯿﺮه ﺑﺨﺘﯽ راﻣﯿﭙﺬﯾﺮم
اﮔﺮﺑﺪاﻧﻢ روزی ﭼﺸﻤﺎن ﺗﻮراﺧﻮاھﻢ ﺳﺮود
ﻣﺮگ راﻣﯿﭙﺬﯾﺮم اﮔﺮﺑﺪاﻧﻢ
روزی ﺗﻮﺧﻮاھﯽ ﻓﮫﻤﯿﺪﮐﻪ دوﺳﺘﺖ دارم
)دوﺳﺖ دارم ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎطﺮﺧﻮدت (
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود
در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم
تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت
حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است
لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است
ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد
بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند، وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند
کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار
هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم، اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد
می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند
تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند
بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود
کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار…
من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!


بنام آنکه غربت را بنا کرد مرا از تو،تورا از من جدا کرد
سلام به همه دوستای عزیزی که به من
سر میزننو از دلتنگیام با خبر میشن.
سال نورو به همه شما تبریک
میگم.ایشاالله سال خوبی داشته باشید،پر
از شادی و موفقیت...
اول ساله ومیخوام 1اعتراف کنم چون خودم
از دروغ گفتنم خسته شدم.
میدونید چیه؟
اصلا علیرضایی در کار نیست،من نامزد
نکردم،فقط واس اینکه تلافی حرفای
محمدرضا رو کرده باشم این دروغو
گفتم،الآنم پشیمونم
چون میبینم دلیلی نداره بخاطر کسی که
ارزش نداره دروغ بگم.
اون گفت من ازدواج کردمو زنمو دوست
دارمو این حرفا منم چون میدونستم میادو
این وبو میخونه اینجوری گفتم تا لجش
دربیاد.
علیرضا نه نامزدمه نه دوست پسرم،1بچه
بامعرفته که با دوستم دوست بودو وقتی
که من تو شرایط روحی بدی بودم با رفتارو
کاراو حرفاش حال و هوامو عوض میکرد.
خیلی پسر ماهی بود،امیدوارم همیشه
شادو خوشحال وسرحال باشه.
راستی همینجا عیدو به
مادرجون،پدرجون،اعظم مهربونم،الهه عزیزم
وافسانه جونو داداش ابوذر(خانواده
محمدرضا) تبریک میگم.
شاید ندونن اما من هنوزم خیلی دوسشون
دارم،هرچند پسرشون لیاقت دوست
داشتنمو نداشت...
اومدی به خونه ای که واسه توساخته بودمش ولی خودت خرابش کردی...
همه تقصیرارو گردن من ننداز...
اول من شروع کردم یا تو؟
من اس دادم گفتم فریبا زنمه یا تو؟
من گفتم نمیخوام زنم ناراحت شه یا تو؟
من رفتم ولی حتی تو ازم نخواستی که باز برگردمو بازم مال تو شم...
تو نخواستی...
هیچ وقت نخواستی،همیشه من منت کشت بودم،مگه نه؟
تو فقط ۱ادعا بودی...
بازم بخاطر غرورت بی مریم شدی... نه دروغ من...
میدونستی با ۱اشاره کوچیکت برمیگردم ولی نخواستی
منم رفتم اما اینبار رفتنی که دیگه هیچ برگشتی توش نیست
تو نمیتونی نیازای احساسی و عاطفی منو چیزایی که ۱دختر از شوهرش عمرش نفسش توقع داره برآورده کنی
برو با کسی که بتونه با غرورت بسازه...
تو این ۱۰ماه لحظه به لحظه منتظر بودم بیای سراغم ولی تو حالمم نبرسیدی...
پس دیگه هیچ وقت اسم مریمو نیار
محمدرضا من حتی اگه ۱میس به گوشیم میزدی خودم با سر میومدم حتی اینکارم نکردی...
چرا؟
غرورت واست با ارزشتر از مریمت بود...
نمیتونم دیگه بنویسم.
هیچی از خودت جز ۱بغض سنگین واسه من جا نذاشتی...
باور کن نیازی نیست
بیاد کسی که نیست
اولش ترسناک
بعد دردناک
و بعد آزادو رها....
فراموش میکنم
خداحافظ
سلام به همه ی دوستای عزیزی که تو این مدت به صفحه دلتنگی های من سر زدن.
میدونم خیلی وقته آپ نشدم و مطلب جدیدی هم ندارم که بذارم...
چند روزه که دنبال یه تحقیق جامع درباره رجم و سنگسار میگردم.
احتمالا همه شما می دونید که مجازات سنگسار برای چه کسایی اجرا میشه؟
بله،درسته،برای زن محصنه ومرد محصن،یعنی زن و مردی که همسر دائمی دارن و هر زمان که بخوان میتونن با همسرشون آمیزش جنسی داشته باشن.
دنبال مستندات قرآنی رجم بودم،تو قرآن که آیه ای مبنا بر سنگسار مردو زن زناکار نیست،اشد مجازات زن زناکار تو قرآن اینه:حبس ابد زن در خانه تا زمان مرگ...
وبرای هریک از زنان و مردان زناکار صدضربه تازیانه...
پس می بینیم که خدای مهربونمون حتی نسبت به زناکاران که بزرگترین گناه کبیره رو انجام دادن رئوف بوده و نخواسته که با سنگسار باعث عذابشون بشه.
تو قوانین ما هم از سال 60 سنگسار رو از دستور قضائی زناکار برداشتن،یعنی امام خمینی این مجازاتو برداشتن،ولی باز هم شاهد سنگسار کردن مردا وزنای زناکار بودیم،مثلا ثریا منوچهری که سال 65 سنگسار شده،شاید خیلی های شما فیلم ثریا رو دیده باشید که بر اساس واقعیت زندگی ثریا منوچهری ساخته شده...
چند وقت پیش تو تاکستان قزوین مردی رو به اسم جعفر کیانی سنگسار کردن که بعد از 3ماه از سنگسارش متوجه اشتباه قاضی در حکم پرونده شدن...
توی مرداد هم که خبر سنگسار سکینه محمدی آشتیانی رو تو رسانه های غربی اعلام کردن که جمهوری اسلامی این خبر رو رد کرد و تنها حکم اعدامش رو داد...
از اینا که بگذریم تو جستجوهام واسه تحقیقم دیدم که دختر 13ساله ای به اسم ژیلا ایزدی به علت داشتن رابطه نامشروع با بختیار ایزدی برادر 15سالش و باردارشدنش به سنگسار محکوم شده...
به نظر شما این عدالته؟؟؟؟؟
دختر بچه 13ساله ای بخواد به سنگسار محکوم شه؟ اونم تا قبل از اینکه به سن قانونی برسه؟
من نمیگم که مجازاتش اشتباهه...
مجازات زنا با محارم نسبی قتله حالا چه آدم پیر باشه چه جوون فرقی نیست،پس ژیلا هم باید به قتل برسه،اما واقعا ظلمه که بخوان سنگسارش کنن...
یعنی جوری اونو به قتل برسونن که خدا هیچ جای کتاب آسمونیش به این نمونش اشاره نکرده...
وقتی این مطلبو خوندم سرم داشت منفجر میشد،آخه چرا اینقد تو جامعه بیعدالتی زیاد شده؟
دین ما اسلامه،ما مسلمونیم،مگه نه اینکه پیغمبرمو(ص) گفته که اگر حکمی با قرآن مغایرت داشته باشه مردوده؟
پس چرا حکم سنگسار که مال زمان یهوده داره تو قانون ما اجرا میشه؟
چه ژیلا و چه زنو مردی که متأهل هستن اگر مرتکب عمل نامشروع وگناه کبیره ای مثل زنا بشن باید مجازات بشن،اما سنگسار نه........
امیدوارم روزی برسه که حتی اسم سنگسار از قانون مجازات اسلامی ما حذف بشه...
انقد سردردم که دیگه چیزی واسه گفتن ندارم...
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
ان کس که گنه نکرد. چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکا فات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
برای آن عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست،برای آن می نویسم که معنای انتظار را ندانست،چه روزها وشبهایی که به یادش سپری کردم،برای آن می نویسم که روزی دلش مهــــــربان بود،می نویسم تا بداند دل شکستن هنر نیست،نه دگر نگاهم را برایش هدیه می کنم،نه دگر دم از فاصله ها میزنم و نه با شعرهایم دلتنگی ها را فریاد میزنم،می نویسم تا نامهربانی هایش را باور کنم...
به یاد اولین شبی که بعد از 9سال بوسیدم...26/10/88
در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید
در گـذرگاه آن لبـان خاموش شعله ای بی پنــاه می خندید
شرمناک وپر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت
دردوچشمش نگاه کردم وگفت باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ای روی سایه ای خم شد در نهــــانــگاه راز پرور شب
نفسی روی گونه ای لغـــزید بوسـه ای شعله زد میان دولب
قهــــــــــــــــــــــر
نگه دگر به سوی من چه میکنی؟ چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها توهم در پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدایا
که جـام خود به جـام دیگــــــــری زد
چو فال حــــــــــافظ آن میانه باز شـد
تو فال خـــــــود به نام دیگـــــری زد
برو،برو... بسوی اومرا چه غم تو آفتـابی،او زمیـن،من آسـمان
بر او بتاب زآنکه من نشسته ام به نــاز روی شــانه ستـــارگان
بر او بتاب ز آنکه گـریه میکند در این میانه قلب من به حال او
کمال عشــق باشد ای گذشت ها دل تــو مـال من،تن تـو مـال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تن ز آنکه در جهان تنــی نبــــود مقصـد نیــــاز من
اگر بسویت اینچنیــن دویــده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظـلمت شبان بی فـــروغ من خیال عشق خوشتـر از خیــال تو
کنون که در کنار او نشسته ای تو وشراب و دولت وصــــال او
گذشته رفته وآن فسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او!
دیگه همه چیز تموم شد،تمام قول وقراری که تو 9سال با هم گذاشته بودیم...
تموم احساسی که 9 سال بهم داشتیم،یا بهتر بگم بهش داشتم...
دیگه تموم شد،و الآن هیچ احساس خاصی بهش ندارم،حتی احساس نفرت...
شاید خیلی هاتون که پستای قبلی رو خوندید بگید این چه عشقی بود که تموم شد؟
شاید بگید اصلاً عشقی نبود،باشه هرجور دوست دارید فکر کنید،ولی اگه شما هم عاشقانه یکی رو بپرستید و بعد بفهمید جسم و روحش متعلق به یکی دیگس به همین حس می رسید،وقتی بهتون بگه شما رو نمی خواد و تمام زندگیش مال یکی دیگه شده همین حس رو پیدا می کنید،وقتی خودتون می بینید عشقتون مال کس دیگه شده همین حس رو پیدا می کنید...
همیشه با خودم می گفتم بعد از محمدرضا هیچ وقت،هیچ وقت نه عاشق میشم نه حاضرم کسی رو به خونه قلبم راه بدم و دوسش داشته باشم...
ولی 1فرشته نجات،به داد تمام دلتنگی ها ودل خستگی هام رسید...
ماه اول خیلی واسم سخت بود که قبول کنم اومده تو قلبمو جای محمدرضا رو تصاحب کرده،می گفتم،می خندیدم،ولی باورش واسم مشکل بود که به این زودی قلبمو واسه خودش کرده...
خنده داره،مگه نه!!!؟؟؟
ولی حقیقته... 1ماه از جدایی منو محمدرضا می گذشت که با علیرضا نامزد شدیم،اولش فقط واسه این قبول کردم که سرگرم شم و به اون... فکر نکنم ولی حالا که چند ماهه می گذره،میبینم واقعاً دوسش دارم،اگه کمک علیرضا نبود شاید دیگه مریمی با این احوال وجود نداشت که بخواد از دلتنگیاشو پشیمونیاش بنویسه.
علیرضا کسیه که واقعاً منو به زندگی برگردوند،تمام بداخلاقیام،دیوونه بازیام وبچه بازی هامو تحمل کرد و چیزی نگفت. فهمید چقدر محمدرضا رو دوست داشتم ولی تونست به خونه قلبم پا بذاره...
جوری باهام رفتار میکنه که 9سال آرزو داشتم محمدرضا باهام برخورد کنه...
آره علیرضای من بهترینه...
علیرضای عزیزم،فرشته زمینی مهربون من،نامزد گلم به بی نهایت آسمانها دوستت دارم....
پنداشت اگر شبی ز سر مستی در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد،آن کس که مرا امید وشادی بود
هرجا که نشست بی تأمل گفت:*او یک زن ساده لوح عادی بود*
عشقی که تورا نثاره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که برلبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جست وجوی تو و نگاه تو دیگر نرود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رؤیایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو دربه در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم
ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا،وفا مجو هرگز
او معنی عشق نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز...
دیگه واسه همیشه عشقت تو قلبم مرد آقا محمدرضا......
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست وبی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
وفا کن ای دل جفا کشیده باز ولی وفا به یار بی وفا نکن
دیگه دیوونه بازی هامو گذاشتم کنارو دیگه الکی خودمو گول نمیزنم ونمیگم میتونم باهاش بسازم،دیگه نمیگم بلاخره میتونم کاری کنم که همونی بشه که من می خوام و منم میشم کسی که اون می خواد،منو محمدرضا هیچ وقت مال هم نبودیم،فقط به قول خودش به هم عادت کرده بودیم...
ولی حالا اخلاق منو علیرضا خیلی به هم نزدیکه،دوتامون مثل هم شیطونیم ولجباز،دوتامون همو درک می کنیم،همدیگرو خیلی اذیت می کنیم و لج همو درمیاریم ولی قهر نمی کنیم.من ناز میکنم اون ناز میخره منم بعضی وقتا مثل اون نازشو میخرم. تو اوج ناراحتی وعصبانیت با یه بوس کوچولو باهم آشتی می کنیم و از دل هم درمیاریم.
کاری که محمدرضا هیچ وقت نکرد،هیچ وقت موقعی که قهر میکردم ناز نمیکشید،وقتی قهر بود التماسشم میکردم خودمم می کشتم آشتی نمی کرد،ولی الآن علیرضا کافیه فقط بگم جون مریم یا به قول خودش ماندینی،نمیذاره قسمم تموم بشه سریع آشتی میکنه.آرزوم بود وقتی جایی میرم محمدرضا بهم بگه داری کجا میری؟ زود برگرد؟ درست لباس بپوش... ولی هیچ وقت رفتارم واسش اهمیت نداشت،برعکس علیرضا می دونه کجا میرم،میگه فلان لباس رو بپوش فلان لباس رو نپوش،با فلان دوستت باش و با اون یکی زیاد رابطه نداشته باش. هرجا که باشم هوا که تاریک میشه میگه برگرد خونه،ولی وقتی با محمدرضا بودن بعضی وقتا خونه دوستام تا دیر وقت می موندم بعضی وقتا هم می خوابیدم و اون هیچی نمیگفت...
خلاصه اینکه اخلاق ورفتار علیرضا همونجوریه که همیشه آرزوشو داشتم.
علیرضای مهربونم واسه همیشه تو قلبم می مونی...
علیرضا چندتا اسم واسم گذاشته که خیلی دوستشون دارم،بهم میگه ماندینی،ماناناز،مانی نی... منم بهش میگم عاناناز
خنده داره مگه نه؟ دوتامون مثل هم دیوونه ایم... خیلی دوستش دارم
دوستت دارم... به چشمانی که رنگش رنگ شبهاست به آن نازی که در چشمان تو پیداست به لبخندی که چون لبخند گلهاست به رخسارت که چون مهتاب زیباست به گلهای بهار وعشق وهستی به قرآنی که میپرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تورا من دوست دارم می پرستم
ای مهربان کاش احساس نیازدیدنت از وجودم چون وجودت دور بود تانسوزم درخزان آرزو...
خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم به خدا مثل قصهها
با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم
قابیل مرگ، نعش مرا میکِشَد به دوش
کم کم شبیه قصه هابیل میشوم
حک میکند غروب مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی میپرم ز خاک
در آسمان به آیینه تبدیل میشوم
الان یه گوشه اتاق با نامههات نشستم
خیلی دلم گریه میخواست بهونه دادی دستم ...
بلند بلند میخونم و اشک میریزم یواشی
بگو کنار من حالا چرا باید نباشی ...
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچه میخواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
مولانا
سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست ... عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان ... عشق عادت نیست، عادت همه چیز را ویران می كند از جمله عظمت دوست داشتن را ... از شباهت به تكرار می رسیم، از تكرار به عادت، از عادت به بیهودگی از بیهودگی به خستگی و نفرت ...
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم دوستت دارم
را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....
از داشتن تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
وقتی هستی آنقدر محو تماشا و در کنار تو بودن هستم که از گذر سریع لحظات غافل می شوم
دوست دارم این لحظات کنار هم بودن را تا بی نهایت ادامه دهم...
وقتی هستی همه چیز "تو" می شود و من سراپا چشم
نمیدانی... نمیدانم.. هیچ کس نمی داند که چه قدر عاشقت هستم
چه قدر برای کنار تو بودن پرپر میزنم
چه قدر همیشه نگرانت هستم
همیشه چشم به راهت هستم
خدایا کی این هجران را پایان میدهی؟
خدایا این عشق پاک را از ما مگیر
هر روز بر این عشق فزونی بخش و آن را شعله ور تر کن

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
كوشش رود به دریا شدنش می ارزد
كیستم ؟ … باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه كه در پیله بماند غزلم
صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد
بی قرار توام و در دل تنگم ، گلههاست
آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب ، که افتاده در آب
در دلم هستی و ، بین من وتو فاصلههاست
آسمان ، با قفس تنگ ، چه فرقی دارد
بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچلههاست
پی هر لحظه ، مرا ، بیم فرو ریختن است
مثل شهری که، به روی گسل زلزلههاست
باز ، می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو ، جواب همه مسئلههاست
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
حافظ
من به حضرت حافظ خیلی اعتقاد دارم ولی محمدرضا نداشت. نمی خواست قبول کنه حافظ حرف دلشو می فهمه.
تو نیستی و صدای تو، هوای خوب این خونهاس
صدای پای عطر گل، صدای عشق دیوونهاس
تو از من دور و من دلتنگ، تو آبادی و من ویرون
همیشه قصه این بوده، یکی خندون یکی گریون
همیشه قصه این بوده، تو یک لحظه تو یک دیدار
یک زخم از زهر یک لبخند، تمام عمر فقط یکبار
پس از اون زخم پروردن، پس از اون عادتو تکرار
ولی نصف یه روح این ور، یه نیمه اون ور دیوار
خودت نیستی صدات مونده، صدات چشمامو گریونده
دلم روی زمین مونده، فقط از تو همین مونده
نفسهای عزیز من، صدای پای شب بوهاس
صدای باد و بوی نخل، هوای شرجی دریاس
سکوت اینجا صدای تو، هوا اینجا هوای تو
پر از تکرار این حرفم: دلم تنگه برای تو
همیشه غصه این بوده یا مرگ قصه، یا آدم
ته دریاچههای عشق می جوشند چشمههای غم
همیشه عشق یعنی ابر غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعری، صدای این لب ویرون ...
خواهم رفت از خلوت تو
و تو را از خلوت خود
برون خواهم راند.
خواهم رفت ، خواهی رفت .
بی آنکه هیچ نام و نشانی
از خود به جای بگذاری ،
بی آنکه هیچ نام و نشانی
از خود به جای بگذارم
خواهم رفت و حتی پشت سرم
را نگاه نخواهم کرد .
ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشنو دل سرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشنو دل سرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
روز مرگم هر که شیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست وخراب از می انگور کنید
مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پی میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله همه کف بزنید
روز مرگم وسط سینه من چاک کنید
اندرون دل من یک قلم تاک کنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت
دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه
داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها
تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که
هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب
بگی گل من باغچه نو مبارک
بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند![]()
قاب عكس توست اما شيشه ي عمر من است![]()
بوسه بر مويت زنم , ترسم كه تارش بشكند![]()
تار موي توست اما ريشه ي عمر من است![]()
تقديم به بهترينم كه آخرينم شد...


گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

.jpg)
سال نوی همه مبارک.....
دوست دارم محمدرضا جونم عاشقتم عمرم تو همه زندگیمی
.
.
.
.
.
همه می دونین که من چقدر محمدرضامو دوست دارم .







تقدیم به کسی که تمام دنیامه...
*
*
*
*
*

قول دادی هیچ وقت تنهام نذاری
(محمد رضا)
*
*
*
*
*
دوست دارم
دووست دارم
دوووست دارم
دووووست دارم
دوووووست دارم
محمدرضا![]()
| Design By : Pichak |



